380 من هم مىخواهم بميرم
در يك روز بسيار گرم تابستان ، جحا را به ضيافتى خواندند . قدحى دوغ با كشمش خيس شده به مجلس آوردند . صاحبخانه خودش ملاقهاى چوبى بزرگ به دست گرفت ، و به جحا يك قاشق كوچك نقرهاى داد و شروع به خوردن كردند . هر دفعه كه صاحبخانه ملاقهاى برمىگرفت و مىخورد ، مىگفت : اوخ ! مردم از خوشى . ولى جحا هرچه سعى مىكرد كه بتواند با قاشق كوچك دوغى بخورد جز يك جرعه چيز ديگر نصيبش نمىشد . در اين حال ، جحا به صاحب مجلس نگاه كرد و گفت : آن ملاقه را به من بده من هم مىخواهم بميرم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 90 .
381 دهبار جو يك من مىشود ؟
روزى جحا در باغ مشغول جمع كردن هيزم بود كه ناگهان چشمش به خرگوشى افتاد و آن را صيد كرد . با خود گفت : اين حيوان عجيبى است و من كه تا حال او را نديده بودم ، ممكن است يكى پيدا شود كه بداند اين چيست ، و حتما قيمت خوبى خواهد داشت . پس آن را در توبره گذاشت و سرش را بست و به خانه آمد و قضيه را براى زنش بيان كرد و سفارش كرد كه سر توبره را باز نكند ، و گفت : من مىروم يكى را پيدا كنم و اين حيوان را به او نشان بدهم تا بدانيم كه اين چه حيوانى است . از آنجا كه : الانسان حريص على ما منع ، آدمىزاده از آنچه منعش كنند بر آن حريص است ، زنش سر توبره را باز كرد تا بداند كه در آن چيست . ناگهان خرگوش از توبره پريد و فرار كرد . زن سرگردان ماند كه چه بكند . به خاطرش رسيد كه ظرف جو را در توبره نهد و سرش را ببندد و به شكل اولش درآورد - و چنين كرد ، و منتظر نتيجه بود تا چه پيش آيد ، و