« سرنايىئى بود هم از آن قبيل احمدويه نام . در خانهء يكى از اكابر او را عمامه پيچيده دادند بر سر نهاد . فراخ آمد . گفت : براى سر من بزرگ است ، و فراخ بفروشم و عمامهء كوچكتر بخرم . پس به بازار آورد و به همان اسلوب سابق از دلّال بخريد و به خانه برد و اجرت منادات نيز به دلّال بداد » .
378 جايى كه عيان است چه حاجت به بيان است
روزى ناگهان از پشتبام به پايين افتاد و دست و پايش شكست . دوستانش به عيادتش آمدند و احوال پرسيدند . جحا در حالى كه اشكش روان بود گفت :
« جايى كه عيان است چه حاجت به بيان است »
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 88 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 53 .
379 هركه حرف اول را زد
روزى جحا به زنش گفت : علف دادن الاغ تا حال با من بود بعد از اين با تو خواهد بود . زنش قبول نكرد تا كار به مشاجره كشيد و پس از مشاجره شرط كردند هركس اول حرف زد عليق به عهدهء او باشد . چند ساعت گذشت و هر دو ساكت بودند تا بالاخره حوصلهء زن سرآمد و برخاست و به پيش همسايهها رفت و قضيه را براى آنها تعريف كرد و از آنها خواهش نمود كه يك كاسه آش براى جحا بفرستند چون كه او به قدرى عنود است كه اگر از گرسنگى هم بميرد حرف نخواهد زد . همسايهها يك كاسه آش به پسر بچهاى دادند تا براى جحا ببرد . از قضا ، پس از رفتن زن ، در خانه باز ماند و دزدى وارد خانه شد و همهء اشياء قيمتى را جمع كرد و در آخر وارد اتاق جحا شد و ديد كه جحا ساكت نشسته است و تكان نمىخورد و گمان كرد كه او مفلوج است . براى امتحان