يار در خانه و به گِرد جهان * من طلب كارش آشكار و نهان
پاسخش داد كِاى سليم القلب * كرده دهر از تو فهم و دانش سلب
بلكه هرگز تو را نبودست آن * كز تو گويم كسى ربودست آن
سالها شد كه راكب اويى * قصّهء او ز من چه مىجويى
به گزافى كه بر زبان دو سه بار * راندم از بهر گرمى بازار
در صفتهاى اين متاع سقط * از جهالت چه اوفتى به غلط
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 215 :
بود سفيهى به سَفاهت عَلَم * ساخته محكم به جهالت قَدم
داشت يكى رأس خرِ پشت ريش * بر تن او زخم ز اندازه بيش
بوى بد زخمِ تن آن حِمار * باعث قى كردن مُردار خوار
شَل به يكى دست و يكى پاى لنگ * كور شده بس كه زده سر به سنگ
داد به دلّال سرِ ريسمان * كرد رسن بر سر و بُردش كشان
مَرد فروشنده زبان باز كرد * در صفت خر سخن آغاز كرد
كِاين خر صَرصر تك آهو نهاد * گوى برون برده ز ميدان باد
گر بنهى بر زَبَرش بارِ پيل * پيل صفت بگذرد از رود نيل
كرّه خر شير در انداخته * با همه اسبان به گَرد تاخته
صاحب خر اين سخنان چون شِنُفت * رفت و به دلّالِ خر آهسته گفت
كِاين همه تعريف تو گر هست راست * هست حمارى كه مرا مدّعاست
داشتم اين طور حمارى مراد * شُكر كه بىرنج مُرادات داد
گفت فروشنده كه اى قَلتبان * چند از اين درد سر رايگان
لاشهء خر خود نشناسى كه چيست * رو كه بر اين عقل ببايد گريست
همچنين ، نگا : حكايت 678 .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 4 ص 706 ؛ نوادر قزوينى ، ص 427 : « در اصفهان مردى احمق بود به نام مميّة بن بطّه . روزى نمدى به بازار آورد تا بفروشد . دلّال به قيمت ارزان بها كرد . گفت : هرگاه چنين ارزان است ، چرا من نخرم . پس آن بها به دلّال داد و نمد به خانه برد » .