تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 363

مساهمون:

ص٣٦٣
جامى ، سلسلة الذّهب ، ص 137 :

قصّهء روستايى كه درازگوش پير لنگ پشت ريش به بازار خر فروشان برد ،

دلّال فرياد برداشت كه مىخرد : خرى جوان روان تن درست ؟ روستايى آن بشنيد . باور داشت و از فروختن درازگوش پشيمان شد .
ساده مردى ز عقل دور تَرَك * داشت در دِه يكى ضعيف خرك خركى پير و سست و لاغر و لنگ * كه نرفتى دو روز يك فرسنگ بس كه از روزگار ديده دُروش * نى دُم او به جاى مانده نه گوش هرگز از ضرب گز نياسودى * راه را جز به گز نپيمودى بود دائم ز زخم مردِ سليم * سرخِ كيمُخت او به رنگ اديم گر رسيدى به جو يكى باريك * همه عالَم بر او شدى تاريك ورشدى راه هم ز بولش گِل * بودى از گِل گذشتنش مشكل روزى آن ساده روى شهرش برد * به حريفان خر فروش سپرد يكى از جمع خر فروشانه * بهر آن كار ريش زد شانه بانگ مىزد كه كيست در بازار * كه خرد بهر خود خرى رهوار خر مگو ، استر جوان و روان * سخت در راه و تند در ميدان جهَد از جاى اگر رسد به مَثل * سايهء تازيانه‌اش به كفل بل‌كه بر سايه‌اش گر آيد نيش * گام‌ها بگذرد ز سايهء خويش مىجهَد همچو باد جاى به جاى * مىرود همچو آب در گِل‌ولاى هست جوى بزرگ و نهر عظيم * پيش او كم ز جدول تقويم خَلق از آن گفت‌وگو مىخنديد * ليكن آن ساده مرد چون بشنيد سر فراگوش خر فروش آورد * كِاى به بازار خر فروشان فرد اگر اين قصّه راست مىگويى * راه اين عرصه راست مىپويى سخنى گويمت به من كن گوش * به مَنَش بازده به كس مفروش دير شد كِاين چنين ستوده الاغ * كه تو گفتى كنم به شهر سراغ اى عجب كان خود آنِ من بودست * روز و شب زير ران من بودست