جامى ، سلسلة الذّهب ، ص 137 :
قصّهء روستايى كه درازگوش پير لنگ پشت ريش به بازار خر فروشان برد ،
دلّال فرياد برداشت كه مىخرد :
خرى جوان روان تن درست ؟ روستايى آن بشنيد .
باور داشت و از فروختن درازگوش پشيمان شد .
ساده مردى ز عقل دور تَرَك * داشت در دِه يكى ضعيف خرك
خركى پير و سست و لاغر و لنگ * كه نرفتى دو روز يك فرسنگ
بس كه از روزگار ديده دُروش * نى دُم او به جاى مانده نه گوش
هرگز از ضرب گز نياسودى * راه را جز به گز نپيمودى
بود دائم ز زخم مردِ سليم * سرخِ كيمُخت او به رنگ اديم
گر رسيدى به جو يكى باريك * همه عالَم بر او شدى تاريك
ورشدى راه هم ز بولش گِل * بودى از گِل گذشتنش مشكل
روزى آن ساده روى شهرش برد * به حريفان خر فروش سپرد
يكى از جمع خر فروشانه * بهر آن كار ريش زد شانه
بانگ مىزد كه كيست در بازار * كه خرد بهر خود خرى رهوار
خر مگو ، استر جوان و روان * سخت در راه و تند در ميدان
جهَد از جاى اگر رسد به مَثل * سايهء تازيانهاش به كفل
بلكه بر سايهاش گر آيد نيش * گامها بگذرد ز سايهء خويش
مىجهَد همچو باد جاى به جاى * مىرود همچو آب در گِلولاى
هست جوى بزرگ و نهر عظيم * پيش او كم ز جدول تقويم
خَلق از آن گفتوگو مىخنديد * ليكن آن ساده مرد چون بشنيد
سر فراگوش خر فروش آورد * كِاى به بازار خر فروشان فرد
اگر اين قصّه راست مىگويى * راه اين عرصه راست مىپويى
سخنى گويمت به من كن گوش * به مَنَش بازده به كس مفروش
دير شد كِاين چنين ستوده الاغ * كه تو گفتى كنم به شهر سراغ
اى عجب كان خود آنِ من بودست * روز و شب زير ران من بودست