حكايت منظوم
ابلهى مَروَزِى به شهر هَرِى * سوى بازار برد لاشهء خرى
لاغر و سست و پير و فرسوده * سُم و دندان او همه سوده
جَست دلّال چُست بر پشتش * كرد جنبان به سيخه و مشتش
گفت اى تاجران تازه روان * كه خَرد مركبى جوان و روان
خوشرو و تيزگام و مردانه * طالب كاه و عاشق دانه
مَروَزِى گفت اى به جان يارم * گر چنين است تا نگه دارم
پير و كاهل همى نمود خرم * مىفروشم كه ديگرى بخرم
گفت دلّال كِاى مُصَحَّفِ حُر * با تو سى سال بوده هم آخُر
خواجه سى سال يا چهل بيش است * كه هميشه مصاحب خويش است
قيمت خويشتن همو داند * هنر و عيب خود نكو داند
چون به مدح كسى شود دلشاد * سخن خر فروشم آيد ياد
يادگير اين حكايت شيرين * كآفرين بر مُحرّرش آمين