تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢

حكايت منظوم

ابلهى مَروَزِى به شهر هَرِى * سوى بازار برد لاشهء خرى لاغر و سست و پير و فرسوده * سُم و دندان او همه سوده جَست دلّال چُست بر پشتش * كرد جنبان به سيخه و مشتش گفت اى تاجران تازه روان * كه خَرد مركبى جوان و روان خوش‌رو و تيزگام و مردانه * طالب كاه و عاشق دانه مَروَزِى گفت اى به جان يارم * گر چنين است تا نگه دارم پير و كاهل همى نمود خرم * مىفروشم كه ديگرى بخرم گفت دلّال كِاى مُصَحَّفِ حُر * با تو سى سال بوده هم آخُر خواجه سى سال يا چهل بيش است * كه هميشه مصاحب خويش است قيمت خويشتن همو داند * هنر و عيب خود نكو داند چون به مدح كسى شود دل‌شاد * سخن خر فروشم آيد ياد يادگير اين حكايت شيرين * كآفرين بر مُحرّرش آمين