ليك او را چون گدا پنداشتند * كارگرهايش محل نگذاشتند
موقع خارج شدن جز مزد آب * كه طلب كردند ز آن عالى جناب
كارگرها را بسى انعام داد * كرد آنها را بسى زين كار شاد
بعد چندى باز هم حمّام رفت * ليك با اعزاز و با اكرام رفت
چون تمام كارگرها پيش او * سر بياوردند در حرمت فرو
چون كه ملّا شد در اين دفعه تمييز * داد او انعامشان را يك پشيز
گفت مزد دفعهء پيش است اين * مزد حالا پيش از اين دادم يقين
377 تو از داخل و من از خارج
روزى خرش را به بازار برد و به دلّال داد تا آن را بفروشد . دلّال شروع كرد منادا كردن و تعريف اوصاف خر نمودن كه : اين خرى است تندرو و فراخ گام و راهوار بهطورى كه بر پشتش مىشود فنجان قهوه را نوشيد ، و جوان و قوى كه هيچ عيبى در آن نيست - و مردم دور خر جمع شدند و نگاه مىكردند و ثنا مىگفتند . جحا كه اين اوصاف خرش را شنيد ، با خود گفت : اگر اين خر من چنين است كه اين دلّال مىگويد ؛ چرا خودم نخرم . پس پيش رفت و قيمت آن را به دلّال داد و خرش را خريد و به خانه آورد . از آن طرف ؛ شب كه شد زنش گفت : من امروز معاملهء خوبى كردم . وقتى كه شير فروش آمد كه برايم شير بكشد ، من او را پاييدم و چون ديدم كه متوجّه نيست ، آهسته دستبند طلاى خود را در كفّهء ترازو نهادم و شير علاوه گرفتم و او هم ملتفت نشد و ترازو را با دستبند برد . جحا گفت : بسيار كار خوبى كردى ، تو از داخل خانه و من از خارج كار مىكنيم تا مخارج خانه را رو به راه كنيم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 87 ؛ ملّا نصر الدّين ، ص 46 .
مآخذ :
مجد خوافى ، روضهء خلد ، ص 284 :