حال سوارانى از آن سوى بيابان پيدا شدند ، و با ديدن شخصى عريان در سر گورستان ترسيدند و اسبانشان رم كردند . از جحا پرسيدند : تو كيستى و اينجا چه كار مىكنى ؟ جحا گفت : من از اهل گورستانم و دنيا را براى شما ترك كردم و علاقهاى به آن ندارم ، و الآن لحظهاى جهت گردش از گور بيرون آمدم .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 73 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 24 .
همچنين ، نگا : حكايت 105 .
363 افتادن پيراهن
همسايهاش گفت : ديشب از خانهء شما سروصداى زياد مىآمد ، قصّه چه بود ؟
جحا گفت : با زنم دعوا مىكردم كه پيراهنم از روى نردبان افتاد . همسايه گفت :
مگر پيراهن از روى نردبان بيفتد صدا مىكند ؟ جحا گفت : اى احمق ! آخر خودم هم داخلش بودم .