گفتنش كيست شوهرت اى زن * بىخودى اينقدر مكن شيون
گفت ملّاست شوهرم كه بمُرد * شربت ناگوار مرگ بخورد
گفتنش ده دقيقه قبل اينجا * بود او ، كى چنين به تو گفتا
گفت من دارم اين خبر باور * چون كه او بىكس است و بىياور
خود او آمد و خبر را داد * چون خبر داد رفت همچون باد
مردمانى كه دَور او بودند * سُخره او را زياد بنمودند
اين سخن را به يكديگر گفتند * كِاين زن و شو به همدگر جفتند »
ثعالبى ، ثمار القلوب ، ص 143 : « نومة عبّود - خواب عبّود . فرّاء از مفضّل بن سلمه روايت كرده كه : عبّود غلام سياهى بود هيزم مىكشيد . بارى او يك هفته در بيشهاى ماند و بدون اينكه بخوابد هيزم جمع كرد . چون به جايگاه خود بازگشت ، يك هفته يكسره افتاد و خوابيد . از آنگاه باز به خفتن و گران خوابى ، او مثل شد . امّا شرقى بن قطامى گفته : اصل ماجراى عبّود آن بود كه : خود را به مردن زد و به كسان خود گفت :
زارى كنيد تا من بدانم كه چون مردم چهگونه بر من زارى خواهيد كرد . پس او را در كفن كردند و بر او زارى كردند . اما يكباره ديدند كه او به راستى مرده » .