تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 348

مساهمون:

ص٣٤٨

361 دم الاغ جحا

حمزهء درويش روزى به جحا گفت : تو چرا همه‌اش شوخى مىكنى و مسخرگى مىنمايى . جحا گفت : تو چه كار مىكنى ؟ گفت : من هر شب سير ملكوت مىكنم و به آسمان‌ها پرواز مىنمايم . جحا گفت : هيچ‌وقت در هنگام پرواز چيز نرمى به صورتت خورده است ؟ گفت : چرا . جحا گفت : آن چيز نرم دم الاغ من است .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 73 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 43 .

مآخذ :

محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 2 ص 8 :

عارف و ملّا

عارفى گفتا به ملّا كِاى حِمار * رو گذار اين مَضحَكه اندر كنار گفت اى ناهى تو كى هستى بگو * گفت من آن عارف فرخنده خو كه كنم با عِلم و با اسرار و راز * طَى سَما را با همه راه دراز گفت ملّا عارف فرخنده خو * در سَما يك چيز هم چون دسته مو روى سيماى خودت حس كرده‌اى * لذّتى از نرمى آن برده‌اى گفت آرى چه‌بسا بسيار از اين * خورده روى صورت و روى جَبين گفت جان تو فداى جان من * بوده آن نرمك دُم حيوان من

362 اهل گورستان

جحا پيراهنش را درآورده بود و عريان در گورستان نشسته بود كه ناگهان باد شديدى وزيد و پيراهنش را برد ، و او برهنه به دنبال پيراهن مىدويد . در اين