آن يكى رنجور شد نزد طبيب * گفت نبضم را فرو بين اى لبيب
كه ز نبض آگه شوى بر حال دل * كه رگ دست است با دل متّصل
نبض او بگرفت و آگه شد ز حال * كه اميد صحّت او بُد مُحال
گفت هر چِت دل بخواهد آن بكن * تا رود از جسمت اين رنج كهُن
هرچه خواهد خاطر تو وامگير * تا نگردد صبر و پرهيزت زَحير
صبر و پرهيز اين مرض را دان زيان * هرچه خواهد دل در آرش در ميان
گفت رو هين خير بادَت جان عمّ * من تماشاى لب جو مىروم
بر مراد دل همى رفت او شتاب * تا كه صحّت را بيابد فتح باب
بر لب جو صوفىيى بنشسته بود * دست و رو مىشست و پاكى مىفزود
او قَفايش ديد چون تخييلىيى * كرد او را آرزوىِ سِيلىيى
بر قفاى صوفىِ حَمزه پَرست * راست مىكرد از براى صَفع دست
كآرزو را را گر نرانم تا رود * آن طبيبم گفت كان علّت شود
چون زدش سيلى برآمد يك طَراق * گفت صوفى هَىهَى اى قَوّادِ عاق
خواست صوفى تا دو سه مشتش زند * سِبلَت و ريشش يَكايَك بركَند