تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 336

مساهمون:

ص٣٣٦

سيلى زدن رنجور بر قفاى قاضى

قاضى و صوفى به هم در قيل و قال * ليك آن زنجور زار و سخت حال بر قَفاى قاضى افتادش نظر * از قَفاى صوفى آن بُد خوب‌تر راست مىكرد از پى سيليش دست * كه قِصاص سيليَم ارزان شده است سوى گوش قاضى آمد بهر راز * سيلىيى آورد قاضى را فراز گفت هر شش را بياريد اى دو خصم * تا روم آزاد بى خَرخاش و وَصم

طيره شدن قاضى از سيلى درويش و سرزنش كردن صوفى قاضى را

گشت قاضى طيره صوفى گفت هَى * حكم تو عدل است لا شك نيست غَىّ آنچه نَپسندى به خود اى شيخ اين * چون پسندى بر برادر اى امين اين ندانى كز پى من چَه كَنى * هم در آن چَه عاقبت خويش افكنى مَن حَفَر بِئرا نخواندى از خبر * آنچه خواندى كن عمل جانِ پدر اين يكى حُكمت چنين بُد در قضا * كه تو را آورد سيلى بر قفا واى بر احكام ديگرهاى تو * تا چه آرد بر سر و بر پاى تو ضالمى را رحم آرى از كَرم * كه براى نَفقَه بِدهَش سه درم دست ظالم را ببُر چه جاى آن * كه به دست او دهى حكم و عِنان تو بِدان بُز مانى اى مجهول داد * كه نژاد گرگ را او شير داد

جواب دادن قاضى صوفى را

گفت قاضى واجب آمدمان رضا * هر جفا و هر قبا كآرد قضا خوش دلم در باطن از حكم زُبُر * گرچه شد رويم تُرُش كَالحقُّ مُرّ

345 نعوذ باللّه