سيلى زدن رنجور بر قفاى قاضى
قاضى و صوفى به هم در قيل و قال * ليك آن زنجور زار و سخت حال
بر قَفاى قاضى افتادش نظر * از قَفاى صوفى آن بُد خوبتر
راست مىكرد از پى سيليش دست * كه قِصاص سيليَم ارزان شده است
سوى گوش قاضى آمد بهر راز * سيلىيى آورد قاضى را فراز
گفت هر شش را بياريد اى دو خصم * تا روم آزاد بى خَرخاش و وَصم
طيره شدن قاضى از سيلى درويش و سرزنش كردن صوفى قاضى را
گشت قاضى طيره صوفى گفت هَى * حكم تو عدل است لا شك نيست غَىّ
آنچه نَپسندى به خود اى شيخ اين * چون پسندى بر برادر اى امين
اين ندانى كز پى من چَه كَنى * هم در آن چَه عاقبت خويش افكنى
مَن حَفَر بِئرا نخواندى از خبر * آنچه خواندى كن عمل جانِ پدر
اين يكى حُكمت چنين بُد در قضا * كه تو را آورد سيلى بر قفا
واى بر احكام ديگرهاى تو * تا چه آرد بر سر و بر پاى تو
ضالمى را رحم آرى از كَرم * كه براى نَفقَه بِدهَش سه درم
دست ظالم را ببُر چه جاى آن * كه به دست او دهى حكم و عِنان
تو بِدان بُز مانى اى مجهول داد * كه نژاد گرگ را او شير داد
جواب دادن قاضى صوفى را
گفت قاضى واجب آمدمان رضا * هر جفا و هر قبا كآرد قضا
خوش دلم در باطن از حكم زُبُر * گرچه شد رويم تُرُش كَالحقُّ مُرّ