ليك او را خسته و رنجور ديد * بس ضعيف و زار و زرد و عور ديد
گرچه آن صوفى پُر آتش شد ز خشم * ليك هم بر عاقبت انداخت چشم
گفت صوفى در قصاص يك قَفا * سر نشايد باد دادن از عَما
خرقهء تسليم اندر گردنم * بر من آسان كرد سيلى خوردنم
ديد صوفى خصم خود را سخت زار * گفت اگر مشتش زنم من خصموار
او به يك مُشتم بريزد چون رَصاص * شاه فرمايد مرا زجر و قِصاس
خيمه ويران است و بشكسته وَتَد * او بهانه مىكند تا درفُتد
بهرِ اين مُرده دريغ آيد دريغ * كه قِصاصم افتد اندر زير تيغ
چون نمىتانست كف بر خصم زد * عزمش آن شد كِش سوى قاضى برد
كه تَرازوىِ حق است و كَيلهاش * مَخلص است از مكرِ ديو و حيلهاش
هست او مِقراض احقاد و جِدال * قاطعِ جنگِ دو خصم و قيل و قال
ديو در شيشه كند افسون او * فتنهها ساكن كند قانون او
بردن صوفى آن سيلى زن را نزد قاضى
رفت صوفى سوى آن سِيلى زَنَش * دست زد چون مدّعى در دامنش
اندر آوردش بر قاضى كَشان * كِاين خر ادبار را بر خر نشان
يا به زخم دِرّه او را دِه جزا * آنچنان كه راى تو بيند سزا