تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
ليك او را خسته و رنجور ديد * بس ضعيف و زار و زرد و عور ديد گرچه آن صوفى پُر آتش شد ز خشم * ليك هم بر عاقبت انداخت چشم گفت صوفى در قصاص يك قَفا * سر نشايد باد دادن از عَما خرقهء تسليم اندر گردنم * بر من آسان كرد سيلى خوردنم ديد صوفى خصم خود را سخت زار * گفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار او به يك مُشتم بريزد چون رَصاص * شاه فرمايد مرا زجر و قِصاس خيمه ويران است و بشكسته وَتَد * او بهانه مىكند تا درفُتد بهرِ اين مُرده دريغ آيد دريغ * كه قِصاصم افتد اندر زير تيغ چون نمىتانست كف بر خصم زد * عزمش آن شد كِش سوى قاضى برد كه تَرازوىِ حق است و كَيله‌اش * مَخلص است از مكرِ ديو و حيله‌اش هست او مِقراض احقاد و جِدال * قاطعِ جنگِ دو خصم و قيل و قال ديو در شيشه كند افسون او * فتنه‌ها ساكن كند قانون او

بردن صوفى آن سيلى زن را نزد قاضى

رفت صوفى سوى آن سِيلى زَنَش * دست زد چون مدّعى در دامنش اندر آوردش بر قاضى كَشان * كِاين خر ادبار را بر خر نشان يا به زخم دِرّه او را دِه جزا * آنچنان كه راى تو بيند سزا