مجلّهء يادگار ، س 1 ش 2 ص 20 : « وقتى فتح على شاه كه شعر مىگفت و خاقان تخلّص مىكرد ، قطعهاى از اشعار خود را بر فتح على خان صبا ملك الشّعرا خواند و از او پرسيد كه :
چهطور است ؟ ملك الشّعرا بىملاحظه گفت كه : شعرى است خالى از مضمون و پوچ .
خاقان مغفور چنان از اين گفته برآشفت كه امر داد ملك الشّعراى بىچاره را به اسطبل برند و بر سر آخورى بستند و مقدارى كاه پيش او ريختند . پس از مدتى كه خشم شاه فروكش كرد ، صبا را عفو نمود و به حضور اجازهء بار داد . موقعى ديگر كه باز شاه شعرى گفته بود ، بر ملك الشّعرا خواند و رأى او را در آن باب خواستار شد . ملك الشّعرا بدون آنكه چيزى بگويد ، از جاى خود برخاست و رو به طرف در حركت كرد . شاه پرسيد : ملك الشّعرا كجا مىروى ؟
جوحى ( فارسى ) — صفحة 277
مساهمون: احمد مجاهد
ص٢٧٧