جوحى ( فارسى ) — صفحة 271
درخت به زير آمده راه خانه را پيش گرفت و برفت . يهودى به هوش آمده گفت : خدايا ! پولم را گرفتى و بر سر و ريشم ريدى ، ديگر مرا بر زمين زدن و سرم را شكستن چه بود ؟ مصادر : ( 1 ) . قرآن 7 / 142 : پروردگارا مرا بنما كه به تو بنگرم ، گفت : هرگز مرا نخواهى ديد . ( 2 ) . قرآن 7 / 142 : پروردگارا مرا بنما كه به تو بنگرم ، گفت : هرگز مرا نخواهى ديد . نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 51 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 75 - 76 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 207 . مآخذ : امينى ، داستانهاى امثال ، ص 28 : « لرى قح و سادهلوح روز بيست و يكم ماه رمضان به شهر اصفهان رسيد و وارد ميدان شاه شد . ديد جمعيت زيادى در مقابل و در زير عمارت عالىقاپو گرد آمدهاند . از شخصى پرسيد : اينجا چه خبر است و اين ازدحام را سبب چيست ؟ گفت : امروز چون روز قتل است ، مردم اين شهر هر يك مقدارى آرد و شيره و روغن با خود مىآورند و در اينجا حلواى نذرى مىپزند و هر مرادى كه دارند از درگاه خداوند مىطلبند . پيره لر بىچاره نيز مرادى داشت . فورا به تهيهء مقدارى آرد و شيره و روغن پرداخت و حلوائى پخت و جملگى را به جاى اينكه بين فقرا تقسيم كند ، مثل بسيارى ديگر از پزندگان نذرىها كه آن را چه خود خورند و چه بين اقوام و دوستان بىنياز پخش كنند ، خود خورد ، و سپس به دو زانوى ادب روى زمين افتاد و هاىهاى بناى گريستن را گذاشت و با آن صداى نتراشيده و نخراشيدهء إِنَّ أَنْكَرَ الْأَصْواتِ خويش همى گفت : اى خدا اى خدا . اتفاقا كريم پشه مسخرهء معروف در اين روز به مسجد شاه رفته و نماز جماعت خود را خوانده بود و پس از فراغت از نماز از سورت حرارت آفتاب به عمارت فوقانى عالى قاپو پناه برد تا قدرى خنك شود و دمى بياسايد . تازه او را خواب در ربوده بود كه صداى نتراشيدهء لر او را از خواب بالا پراند و گوش گرفت ديد كسى از پايين همى مىگويد : آى خدا آى خدا . كريم پشه دوباره عباى خود را بر سر كشيد و خوابيد . ولى صداى نكرهء لر مانع راه خواب او مىشد . ناچار به فكر علاج كار افتاد و فكرى و تدبيرى به نظرش رسيد . به ايوان عمارت آمد و در جواب آى خدا آى خدا گفتن لر ، گفت : اى بندهء من ! اى بندهء من ! لبّيك ، لبّيك . لر راستى راستى به خيال اينكه خداوند صداى او را شنيده است و اجابتش فرموده ،