اطلسى بدادى تا رجوع من هم از اينجا با وطن خويش ميسّر شدى و معاودت من هم از اين موضع با مستقرّ خويش مهيّا گشتى - و از اينگونه خيالات بر مثال مفلسان گنجانديش مىپيمود كه :
در غرورش توانگر درويش * شاد همچون خيال گنجانديش
با خود حالتى خوش فرو نهاده و زر در قبض گرفته و غلام و كنيزك خريده و اسباب و تجمل ساخته ؛ ناگاه سواران پس و پيش او فروگرفتند و او در ميان آن صعاليك چون نقطه در ميان دايره بماند . توبره با كرباس و آنچه در آن تعبيه بود از نفقات و غير آن جمله بستدند . در آن ميان امير اللّصوص را دريافت . خدمت كرد و گفت : اى امير ! اگر قصّهء من بدانى و از غصّهء من طرفى استماع نمايى ، بدينچ با من رفت همانا همداستان نباشى . اكنون هرچه از من بستديد شما را استحلال نبايد كرد ، ملك شما كردم ، اما گزى چند كرباس در آن توبره تعبيه كردهام كه مرا بدان غرضى بزرگ و فائدهاى شگرف متعلق است ، و با اين همه ، پايتابهء شما را نشايد .
ردّ آن واجب دار . گفت : چه فايده است كه بدان تعلّق دارد ؟ بازرگان بچه قصّهء خويش و احوال مادر و تركهء پدر جمله شرح داد ، و گفت : طرفهتر آنك اين لحظه كه قضاى شما بر من محيط گشت و بلاى شما بر من نازل شد ، در ضمير مىگفتم : بار خدايا ! كسى را بر گمار كه اين كرباس را به اطلسى مبدّل كند تا من از بلاى فاقه و غصهء درويشى برهم . شما را برگماشت تا هرچ داشتم از من بستديد . امير الصّعاليك را بر وى رحمت آمد و كرباس با نفقات و توبره ردّ نمود . و گفت : اى بىچاره ! مثل تو در استدعاء شخصى كه كرباس به اطلس مبدّل كند ، مثل آن روستايى است كه برنج به دوش مىكشيد . بازرگان بچه گفت : چون است آن حكايت ؟
گفت : شنيدم كه در ولايت كوهستان سالى قحطى عظيم برآمد و تنگ سالى مهلك ظاهر شد .
روستايى را قدرى غلّه بود . زن و بچه را گفت : مرد عاقل حازم بايد كه عواقب كار خويش را در بدايت ديده باشد و دفع حادثهاى كه در آخر به دو خواهد رسيد در اول انديشيده و خود را در پيشبينى و عواقب انديشى بدان مايه رسانيده كه :
بيت
اى در آيينهء دلت پيدا * كه چه رنگ است چهرهء فردا
و آنان كه به حادثهء خشكسال و واقعهء رسواى قحط گرفتار شدند و جان در كام اژدهاى نياز نهادند از اين بود كه در بدايت نهايت ننگريستند و در اوايل عواقب كار نديدند . صواب آن