نام چاپار ايلچى او را دهيد * چون ره نه ماهه سه ماهه بُريد
292 چرا به زمين ريختى
نادره وقتى بار گندمى با خود داشت و به آسياب مىرفت . در بين راه با خود خيال نمود كه اگر اين گندمها كلا طلا مىشد خوب بود . ناگاه جوال سوراخ شده گندمها به زمين رفت . گفت : خداوندا ! گندمها را طلا نكردى كه خوب ، چرا به زمين ريختى !
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 51 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 74 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 205 ؛ فرّاج ، اخبار جحا ، ص 121 .
مآخذ :
مستوفى ، چهار فصل ميكده ، ص 60 :
يكى داشت فقر و عيال زياد * ز بىطاقتى رو به صحرا نهاد
رسيد او به طاحونهيى خسته حال * سراپاش بنشسته گرد ملال
دمى خواست خاطر بياسايدش * بخفتى كه راحت به خواب آيدش
بسا مفلسِ خواب بيدار بخت * بسا شاهِ بيدار برگشته بخت
كريمى بُدى صاحب آسيا * گذر كرد بالين آن بىنوا
بدانست زين مرد برگشته بخت * گرفته است دهرش به افلاس سخت
نشستى برش تا كه بيدار شد * بپرسيد حالش به غم يار شد
ز طاحونه انبانِ پُر از دقيق * بياورد و دادش بگفت اى رفيق
مرا بيش از اين وُسع در جود نيست * ز خَس بيش از اين آتش و دود نيست
فقيرش ثَنا گفت و برخاست زود * بگشتى همان ره كه طى كرده بود
قضا را به راهش يكى رود بود * كه گرداب او عقدهها مىنمود
برفت اندر آن رود تا بگذرد * در آن آب با حق بگفت اى احد
چه گردد ز كارم كنى عقده باز * به هر دردها چون تويى چاره ساز