تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 51 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 74 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 207 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 187 ، 205 .

مآخذ :

جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 157 : « ابن راوندى مىگويد : روزى در بيابان راه مىرفتم . از شدّت سير خسته شدم و تعجّب بر من غالب شد . دست به دعا برداشتم و از خداى تعالى حيوانى طلبيدم كه به آن سوار شوم . اتفاقا يكى از ملازمان پادشاه بر ماديانى آبستن سوار بود ، و چون نزديك به من رسيد ماديان او زاييد و كرّهء او قادر به راه رفتن نبود . هنوز از دعا فارغ نشده بودم كه كرّه را به من داد و گفت : بايد به دوش بردارى و به شهر برسانى . خواستم كه مضايقه كنم ، تازيانه برداشت و بر من زد و كرّه را بر دوش من گذاشت و مرا در پيش انداخت . با خود گفتم : خداوندا ! از تو طلبيدم كه مركوبى براى من برسانى كه بر او سوار شوم ، يا آن‌كه چيزى براى من برسانى كه بر من سوار شود ! » . نوادر قزوينى ، ص 116 : « شخصى پياده مىرفت و خسته شده بود . گفت : اى كاش چارپايى مىيافم و سوار مىشدم . سوارى برسيد و كرّهء اسبى همراه داشت خسته شده او را به چوب گرفت كه اين را بر دوش بردار و با من بيار . گفت : خداوندا ! چارپايى خواستم كه من بر او سوار شوم نه او بر من » . داستان‌هاى امثال ( امينى ) ، ص 125 . فرائد السّلوك ، ص 136 - 138 ، كه بازرگان بچه‌اى با مختصر مالى كه همراه داشت در بيابان گرفتار دزدان مىشود ، و پيش از آن حادثه از خداوند خواسته بود كه كسى را بفرست تا كرباس وى را مبدّل به اطلس كند ، و اين است اصل حكايت : « . . . بازرگان بچه‌اى توبره‌اى به دست آورد و مقدارى كرباس و قدرى نفقات در آن تعبيه كرد و روى از شهر بيرون نهاد و سر در بيابان‌ها كرد و كوه و وادى و هامون در پيش گرفت . اتفاق را شب هنگامى كه بامداد آن ، روى به آبادانى خواست نهاد ، قريب پنجاه سوار از دزدان آن بيابان و راهزنان آن وادى چون ديوان در آن پشته مىگشتند و چون شياطين در آن ميادين مىگرديدند . بازرگان بچه از تردّد ايشان در آن صحرا غافل و از كمين ايشان در آن وادى بىخبر . با خود گفت : كاش خداى تعالى از آن‌جا كه غايت رحمت و كمال عاطفت اوست بر بندگان ستم رسيده ، شخصى را برگماشتى و كريمى را تقدير كردى كه اين كرباس از من بستدى و در عوض آن