كه يك چند آسوده با اهل خويش * جهان بگذرانيم نى همچو پيش
كه ناگاه بند سر انبان گسيخت * گره باز شد آرد بر آب ريخت
بگفت آن فقير اى خدا سالها * خدايى نمودىّ و بودى خدا
گره با گره فرق نادادهاى * سر انبان نگفتم كه بگشادهاى
گره را ز كارم بگفتم گشا * نه از بند انبان گره وانما
خدايا چنين بنده گر پرورى * گريزد ز بازار تو مشترى
همچنين ، نگا : حكايت 659 .
293 هنوز سر و بن حرف را نمىفهمى
نادره گويند وقتى به راهى مىرفت و خسته شده بود . گفت : خدايا كسى از براى من بفرست كه ديگر طاقت پياده رفتن ندارم . ناگاه پيادهاى در بين راه مانده شده بود ، جحا را به زير ران كشيده سوار شد . جحا نهايت خشمناك شده گفت :
خدايا ! شصت سال است دعوى خدايى مىكنى هنوز سر و بن حرف را نمىفهمى .