تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
ص 83 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 25 .

مآخذ :

ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 17 : « گويند روزى جمعى از قزوينيان نادان به قصد شكار به صحرا و كوهسار رفتند . اتفاقا به كفتارى برخوردند ، از پى وى افتادند . كفتار خود را به درون غارى تنگ انداخت . بر در آن غار جمع آمدند . بعد از فكر بسيار و تدبير بىشمار ، چاره و مصلحت آن ديدند كه يكى از رفيقان خود را ريسمانى محكم بر كمر بستند و با وى گفتند : اگر تو بر كفتار غالب آمدى فهو المراد ، و چنان كه به درون رفته‌اى باز بيرون آى ، و اگر كفتار بر تو غالب آمد و تو مغلوب گشتى ، فرياد كن تا تو را بكشيم و بيرون آوريم و از چنگ وى برهانيم . چون آن نفر به جهد هرچه تمام‌تر به درون غار شد ، كفتار برجست و سر وى را به چنگال قايم بگرفت . ايشان تن را كشيدند و كفتار سر را ، تا سر از تن به عقوبت جدا شد و به صعوبت تمام بيرون آمد . بر سر وى جمع آمدند . يكى از ايشان گفت : كو سر اين ؟ ديگرى گفت : اين كى سر داشت ؟ ميان ايشان در آن مسأله اختلاف به هم رسيد . يكى كه عاقل‌ترين ايشان بود گفت : الصّلح خير ، جنگ را بگذاريم و برويم از خويشان وى بپرسيم كه ايشان بهتر از ما دانند . چون رجوع به خويشان كردند ، ايشان نيز در آن مسأله تردّد نمودند و احد طرفين را فتوا ندادند . پس گفتند : رجوع به زن وى كنيم كه وى از همه بهتر داند . چون نزد زن رفتند ، بعد از تفكّر بىحدّ و انديشهء بىعدد ، سر برآورد و گفت : نمىدانم كه سر داشت يا نه ، و ليكن اين‌قدر دانم كه در وقت آش خوردن ريش وى جنبيدى » .