تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 257

مساهمون:

ص٢٥٧
يكى از آن دو گفت اى يارم * از خدا من يك آرزو دارم گوسفندى رسانديم از غيب * مست و پر پشم و فربه و بىعيب شير آن را هميشه نوشيدم * هم ز پشمش لباس پوشيدم ديگرى گفت من هم از ايزد * حاجتى دارم ار به من بدهد گفت آن چيست گفت در آن حال * كهنه گرگى رساند از دنبال آيد و گوسفند تو بِدَرَد * كه ز شيرش چو تو كسى نخورد زين سخن بُلهِ همسفر رنجيد * الغرض كار بر جدال كشيد عاقلى از قَفاى آن دو رسيد * شرح احوال و ماجرا پرسيد شعلهء آن نزاع را بنشاند * آستين صفا به هر دو فَشاند گفت از عمر بىنصيب افتم * نكته اين است گفتم و رفتم حاشَ لِلَّه ز عقل بىخبريد * نسل انسان نه بل‌كه تخم خريد

283 در آن واحد به سه شغل مشغولم

نادره وقتى شخصى جحا را در بيت الخلا ديد كه مشغول ريدن است و هم چيزى مىخورد و شپش هم مىكشد . آن‌كس پرسيد كه : چه مىكنى ؟ جحا گفت : در آن واحد به سه شغل مشغولم : مىرينم و مىخورم و مىكشم .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 49 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 71 .

مآخذ :

عبيد زاكانى ، رسالهء دل‌گشا ، ص 93 : « قزوينى نان مىخورد و گوز مىداد . گفتند : چه مىكنى ؟ گفت : نان و گوز مىخورم » . راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 293 : « اعرابىيى را ديدند كه مىخورد و مىريد و مىكشت . در اين باب از او سوآل كردند . گفت : آزارى بيرون مىكنم ، و دوائى داخل مىكنم ، و دشمنى را مىكشم » . ميدانى ، مجمع الامثال ، ج 1 ص 399 ، ذيل : صحيفة المتلمّس ( نامهء متلمّس ) : « متلمّس و