يكى از آن دو گفت اى يارم * از خدا من يك آرزو دارم
گوسفندى رسانديم از غيب * مست و پر پشم و فربه و بىعيب
شير آن را هميشه نوشيدم * هم ز پشمش لباس پوشيدم
ديگرى گفت من هم از ايزد * حاجتى دارم ار به من بدهد
گفت آن چيست گفت در آن حال * كهنه گرگى رساند از دنبال
آيد و گوسفند تو بِدَرَد * كه ز شيرش چو تو كسى نخورد
زين سخن بُلهِ همسفر رنجيد * الغرض كار بر جدال كشيد
عاقلى از قَفاى آن دو رسيد * شرح احوال و ماجرا پرسيد
شعلهء آن نزاع را بنشاند * آستين صفا به هر دو فَشاند
گفت از عمر بىنصيب افتم * نكته اين است گفتم و رفتم
حاشَ لِلَّه ز عقل بىخبريد * نسل انسان نه بلكه تخم خريد
283 در آن واحد به سه شغل مشغولم
نادره وقتى شخصى جحا را در بيت الخلا ديد كه مشغول ريدن است و هم چيزى مىخورد و شپش هم مىكشد . آنكس پرسيد كه : چه مىكنى ؟ جحا گفت :
در آن واحد به سه شغل مشغولم : مىرينم و مىخورم و مىكشم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 49 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 71 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 93 : « قزوينى نان مىخورد و گوز مىداد . گفتند : چه مىكنى ؟ گفت : نان و گوز مىخورم » .
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 3 ص 293 : « اعرابىيى را ديدند كه مىخورد و مىريد و مىكشت . در اين باب از او سوآل كردند . گفت : آزارى بيرون مىكنم ، و دوائى داخل مىكنم ، و دشمنى را مىكشم » .
ميدانى ، مجمع الامثال ، ج 1 ص 399 ، ذيل : صحيفة المتلمّس ( نامهء متلمّس ) : « متلمّس و