تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
دهد تا از پشم و شير و برّه و بزغاله آن منتفع شوم - به كورى حسودان . ديگرى گفت : من آن خواهم كه خداى تعالى مرا هزار گرگ درنده بدهد ، و ايشان را سر در رمهء تو دهم ، تا يك‌يك گوسفندان تو را مىدرند و مىخورند - به كورى بخيلان . صاحب گوسفندان گفت : از خدا شرم نمىدارى كه اين همه گرگ را سر در رمهء من مىدهى و مال حلال مرا ضايع مىكنى ؟ طريق يارى و همراهى چنين نباشد . صاحب گرگان گفت : تو از خدا شرم نمىدارى كه اين همه شير و برّه و بزغاله را مىخورى و هرگز مرا رعايتى نمىكنى ؟ صاحب گوسفندان گفت : رعايت تو بر من واجب نيست ، و من چندان عيال و اطفال و خويشان درويش دارم كه به تو نمىتوانم پرداخت . صاحب گرگان گفت : بر من نيز واجب نيست كه ملاحظهء جانب تو كنم ، و با اين امساك و بخل كه تو دارى ، مدارا و مواسا نمايم . ميان ايشان جنگ به مثابه‌اى شد كه در يك ديگر آويختند و از سر و روى هم خون بر خاك ريختند . و چون مانده شدند ، بر كنارهء راه بنشستند . ديدند كه پيرى مىآيد و يك خيك عسل گداخته بر دراز گوشى بار كرده به شهر مىبرد . با هم گفتند : اين پير ميان ما محاكمه كند . چون نزديك رسيد ، برخاستند و سلام كردند و قصّه بازگفتند . پير كاردى بكشيد و خيك را سراسر بدريد و تمام عسل‌ها را بر خاك ريخت ، پس گفت : خون من مثل اين عسل بر خاك ريخته باد اگر شما هر دو ابله نباشيد » . مجلّهء سخن ، س 19 ( 1348 ) ، ش 8 ص 758 ، مقالهء فريدون وهمن : نظير حكايت بالا را در انگلستان به مردم ناحيهء گوتهام نسبت مىدهند : « مردى از گوتهام براى خريد گوسفند به بازار مىرفت . در راه ، روى پلى با همسايه‌اش كه از بازار برمىگشت روبه‌رو شد . همسايه از او پرسيد : كجا مىروى ؟ وى گفت : مىروم بازار چند تا گوسفند بخرم . همسايه پرسيد : گوسفندهايت را از كدام راه به ده خواهى آورد ؟ مرد گفت : از همين راه و از روى همين پل . همسايه گفت : به روبين هود قسم كه نخواهم گذاشت از روى اين پل رد شوى . اولى گفت : به كورى چشم تو حتما از روى همين پل خواهم گذشت . با اين حرف‌ها مشاجره بين آنان آغاز شد . اولى در حالى كه گويى صدها گوسفند در جلو خود دارد شروع به هى كردن آن‌ها و گذراندن‌شان از روى پل شد ، و دومى با تلاش و هياهو و سر و صدا سعى مىكرد جلوى گذشتن گوسفندهاى خيالى را بگيرد . بدين ترتيب هر دو مدتى روى پل ، جلو و عقب و بالا و پايين مىرفتند و هياهو مىكردند . در اين موقع ، شخص ديگرى از گوتهام كه از بازار آرد خريده بود ، روى پل رسيد و متعجّبانه علت حركات و هياهوى آن‌ها را پرسيد . وقتى داستان