امير قلى امينى ، داستانهاى امثال ، ص 168 : « زمانى طلبهء جوانى در محفلى از شعر و شاعرى و قريحهء ذاتى خود مفاخرت و مباهات مىنمود و مىگفت اخيرا اينطور سرودهام :
مطوّل كتابى است در علم فقه * هر آنكس بخواند شود مجتهده
گفتند : مطوّل در كلام است نه فقه ، و به فرض آنكه بگويى : شرايع كتابى است در علم فقه ، تازه « مجتهد » كه ها در آخر ندارد . گفت : براى وزن شعر اين هاى اضافه را آوردهام . گفتند : چه ضرورت دارد كه آدم بىسواد شعر بگويد كه در قافيهاش در بماند » .
فضيحت السّلوك ، ص 62 .
282 آرزوى دو احمق
نادره روزى دو نفر احمق به راهى مىرفتند . يكى گفت : دلم مىخواهد كه خدا يك گلّه گوسفندى كه هزار عدد باشد به من بدهد . ديگرى گفت : دلم ميخواهد كه خدا يك گلّه گرگ به من بدهد كه هزار عدد باشد كه گوسفندان تو را بخورند . مرد احمق اولى در خشم شده او را فحش داد و با يك ديگر در نزاع بودند كه ناگاه جحا به ايشان رسيد و از واقعه مطّلع گرديد . سبوى عسلى با خود همراه داشت .
عسل را سرازير كرد به زمين ريخت و گفت : خون من مانند اين عسل ريخته باد كه شما هر دو احمقترين خلايق هستيد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 49 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 71 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 203 .
مآخذ :
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 66 ؛ ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 37 ، ذيل دو احمق .
صفىّ كاشفى ، لطائف الطّوائف ، ص 410 : « دو ابله در راهى مىرفتند . گفتند : با هم سخنى گوييم و راه را به آن قطع كنيم . يكى گفت : من آن خواهم كه خداى تعالى مرا هزار گوسفند