را گفتند ، با تأسف گفت : هيچكدام از شما عقل در سر نداريد . پس ، از اسب پياده شد و گفت :
كمك كنيد كيسهء آرد را روى دوش من بگذاريد . آنها او را كمك كردند و كيسه را روى دوشش گذاشتند . آنگاه مرد كنار پل آمده سر كيسه را گشود و تمام آردها را در آب رودخانه خالى كرده ، از آنها پرسيد ، خوب همسايهها ! بگوييد ببينم چهقدر آرد توى اين كيسه است ؟ گفتند : هيچ . مرد گفت : به خدا قسم همين مقدار هم عقل و شعور توى سر شماهاست كه سر چنين چيزهايى با هم مىجنگيد » .
مدايح نگار ، ملستان ، ص 66 :
حكايت منظومه
آن شنيدم دو بُلهِ بىخبرى * يار رَه بودهاند در سفرى
اين در آن مات و آن در اين حيران * دو زبان بسته چون بت بىجان
چند گامى كه راه پيمودند * مهر از كام بسته بگشودند
گفت آن يك به ديگرى كه رفيق * صحبتى كن براى طىّ طريق
سر بجنبان صحيح نيست سكوت * نه تويى مرده و نه ره تابوت
چون همى گرم گفتوگوى شدند * سخن از هر درى بياوردند