« مردى اعرابى شترى داشت سخت درشت طبع . روزى سركشى مىكرد و تن فراوى نمىداد . وى را برنجانيد . اعرابى در خشم شد و به طلاق زن سوگند خورد كه آن شتر را به يك درم بفروشد - و اشتر را چهارصد درم قيمت بود . همى چون اشتر نرم شد ، وى را نيز خشم فرو نشست . از آن گفته پشيمان شد ، و لابد مىبايست فروخت از بهر سوگند . گربهاى بگرفت و در گردن اشتر بست و در بازار آورد و ندا مىكرد : كه خرد اشتر به يك درم و گربهاى به چهارصد درم هر دو به هم ؟ اعرابى ديگر آن بشنيد ، گفت : ما أرخص النّاقة لو لا الملعونة فى عنقها ، چه ارزان است اين اشتر اگر آن معلون در گردنش آويخته نبودى » .
جامى ، بهارستان ، ص 84 .
حافظ ، قطعه :
آن كيست تا به حضرت سلطان ادا كند * كز جَور دَور گشت شتر گربهها پديد
شتر گربه : چيزهاى نامناسب ، چنان كه شتر با گربه مناسبتى ندارد .
277 من با ريش سفيد دروغ نمىگويم
نادره روزى جاروبكش خانهء خود را ديد كه جايى نشسته بول مىكند . نظر كرد ديد . . .