بفروشم . چون خر را يافت ، گربه را به يك ريسمان و خر را به يك ريسمان بست و به بازار برد كه بفروشد . گفت : كيست كه گربه را به صد دينار و خر را به يك دينار بخرد ، ليكن هر دو را روى هم مىفروشم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 46 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 66 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 147 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 202 ؛ ملّا و بوقش ، ص 86 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 470 ؛ نوادر قزوينى ، ص 120 : « مردى شترى گم كرده بود و در پى او مىگشت تا مانده شد . قسم خورد كه اگر بيابد او را به درهمى بفروشد . پس بيافت و دلش نمىداد به آن قيمت بفروشد . گربهاى بگرفت و در گردن شتر آويخت و او را به بازار برد و منادى مىكرد : كيست كه اين شتر را از من به درهمى بخرد و اين گربه را به پانصد درهم ، نفروشم مگر با هم . مردى بگذشت و گفت : اين شتر سخت ارزان است اگر اين قلاده در گردن نمىداشت » .
ابن جوزى ، اخبار الظّرّاف ، ص 99 ؛ ابن جوزى ، اخبار الأذكياء ، ص 109 ؛ املى ، نفائس الفنون ، ج 1 ص 227 ؛ زلزله ، مجمع الامثال العامية البغدادية و قصصها ، ص 57 ؛ رشيد الدين وطواط ، لطائف الأمثال و طرائف الأقوال ، ص 183 ؛ يواقيت العلوم ، ص 139 :