خانهاش وارد شد و در را بست و به پشتبام خانه رفت و رو به تبريز ايستاد و تبريزى را دشنام داد . زنش گفت : بس كن مرد ، بيا پايين ، مگر مىخواهى خون راه بيندازى » .
279 خدا را از كشتن نجات دادم
نادره اكثر اوقات از پى تحصيل معاش نمىرفت . روزى زنش او را گفت : هرگاه بعد از اين هر روز صبح از خانه بيرون نروى و تا عصر بيست قروش نياورى ديگر تو را به خانه راه نمىدهم - و بدين شرط او را از خانه بيرون فرستاد . جحا آن روز تا هنگام غروب به هرجا تكاپو مىنمود اصلا چيزى تحصيل ننمود .
از ترس زن به خانه مراجعت نكرد . چون شب شد ، خود را به خرابهاى كه قريب به آن بلد بود رسانيده در زاويهاى پنهان شد و متفكّر نشسته بود كه درويشى از در خرابه درآمد و در گوشهاى قرار گرفت . بعد از زمانى پشتى خود را آورد و چراغى بر افروخت و قدرى موم از جيب بيرون آورد و صورتى ساخت و او را آدم ابو البشر ناميد و او را به زمين نهاد خطاب به او كرد كه حق تعالى تو را خلق كرد و در بهشت منزل داد و از انواع نعمتها به جهت تو ارزانى داشت و از خوردن گندم منع كرد ، تو مخالفت كردى و گندم خوردى تا تو را از بهشت بيرون نمود و به دنيا فرستاد و ما از صلب تو بيرون آمديم و تا زندهايم از پى تحصيل معاش در مرارت و غصّه باشيم و چون بميريم از ارتكاب معاصى خود در عذاب