و حيوانات در آن بيافت . بياورد و در حيطهاى حبس كرد . چون صاحبان و مالكان ايشان خبر يافتند به سوى او بشتافتند . محتسب برآشفت و گفت : من شما را آزار بسيار دهم و تختهء كلاه « 1 » بر سر نهم تا بعد از اين چنين بىعزّتى و بىحرمتى با بيت اللّه نكنيد . بزرگان و دانايان ايشان زبان عجز و اعتراف به تقصير گشودند و تواضع و تملّق بىحد نمودند و گفتند : اى محتسب ! گاوان و خران ما عقل ندارند كه بدانجا مىروند ، اگر ما كه عاقلانيم چنين كار كنيم و به مسجد رويم ، بىدين و كشتنى باشيم » .
شرح واژگان :
هامش
( 1 ) . تختهء كلاه بر سر نهادن : قسمى از سياست كه كلاه كاغذى زنگولهدارى بر سر مجرم گذاشته و بر خر سوار كرده گرد شهر مىگرداندند و گاه مىزدند تا بر قصد .