261 جحا و دوست روستائيش
نادره جحا را دوستى بود از مردم روستا . روزى به شهر آمد بر در خانهء جحا رسيد . خر را زدن گرفت و مىگفت : اى ملعون ! آرد و گندم بارت مىكنم نمىآورى ، روغن بارت مىكنم نمىآورى ، مىخواهى مرا در پيش آشنايان خجالت دهى . جحا صداى او را شنيد . فرياد برآورد كه : عبث خر بىچاره را مزن كه اگر از آنجا نتوانست براى من چيزى بياورد ، از اينجا هم نمىتواند چيزى براى تو بياورد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 43 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 63 .
262 عقل به خانهء جحا نيامده است
نادره جحا را دختر زيبايى بود و كسى قصد كرد او را خواستگارى كند . با خود فكر كرد ناگزير قبل از خواستگارى بايد مدّتى با او معاشرت كنم تا اخلاق و رفتار او را بدانم . پيش برادر دختر آمد و اطّلاعاتى از او دربارهء خواهرش خواست .
برادر دختر گفت : اى برادر ناراحت مشو . پدرم نمىخواهد كه او را به ازدواج من درآورد . . . آن مرد با خود گفت : به خدا سوگند كه اين آدم ديوانه است . پيش جحا آمد و گفت : پسرت ديوانه است ، الآن چنين حرفهايى مىزد . جحا گفت : درست