تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 233

مساهمون:

ص٢٣٣

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 43 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 63 .

260 جحا و مسجد

نادره روزى ديد سگى در مسجدى رفته و مردم او را مىزنند . گفت : اين بى چاره را نزنيد زيرا كه نمىفهمد و بىعقل است ، من كه عقل دارم هرگز داخل مسجد مىشوم !

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 43 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، 63 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 198 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 5 .

مآخذ :

عبيد زاكانى ، رسالهء دل‌گشا ، ص 278 : « مولانا شرف الدّين دامغانى بر در مسجدى مىگذشت . خادم مسجد سگى را در مسجد پيچيده بود و مىزد . سگ فرياد مىكرد . مولانا در مسجد بگشاد ، سگ بجست . خادم با مولانا عتاب كرد . مولانا گفت : اى يار ! معذور دار كه سگ عقل ندارد ، از بىعقلى در مسجد مىآيد ، ما كه عقل داريم هرگز ما را در مسجد مىبينيد » . ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 154 : « وقتى شبانى براى مهمّى به شهر آمد و سگ او همراه بود . عبورشان به در مسجدى افتاد . سگ چون در مسجد را گشوده ديد داخل مسجد شد . خدّام مسجد درهاى مسجد را بستند و سگ را مىزدند . شبان صداى سگ را مىشنيد و به هر درى مىآمد بسته مىديد . تا بالأخره بر بام مسجد آمد و فرياد كرد كه : چرا سگ مرا مىزنيد ؟ گفتند : به جهت آن‌كه به مسجد آمده است . گفت : اين حيوان است و عقل ندارد ، اين حركت او از بىعقلى او بوده است . آخر نمىبينيد كه من كه عاقلم هرگز پا در مسجد نمىگذارم » . ادهم خلخالى ، كدو مطبخ قلندرى ، ص 7 : « گويند كه : محتسبى به دهى متوجّه شد ، هرچند جست كسى نيافت . آخر الأمر ، از كمال آزردگى به جانب مسجد شتافت . چند رأس از بهائم