خروار جو از مدّعى مىخواهد . قاضى گفت : او ادّعاى گندم مىكند و تو از جو شهادت مىدهى ! گفت : چون شهادت دروغ و به زور باشد ، جو و گندم تفاوتى ندارد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 38 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 58 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 101 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 57 .
245 نجات دادن مهتاب
نادره گويند در شب مهتاب نگاهى به چاه كرد ديد عكس ماه در چاه افتاده .
گفت : ماه در چاه افتاده ، بايد او را نجات دهم . قلّابى در چاه انداخت و چند دور گردانيد . از قضا قلّاب بر سنگ بزرگى بند گرديد . هرقدر قوّت كرد سنگ در ته چاه بود . بندش خواست بالا بكشد از جاى خود حركت نمىكرد . آخر الأمر چندان قوّت نمود كه ريسمان پاره شد و جحا از زور خود به پشت افتاد ديد كه ماه در آسمان است . گفت : عيبى ندارد ، اگرچه صدمه بر من وارد آمد ، ولى اين بىچاره را از قعر چاه خلاص نمودم .