تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 135 : « گدايى در شهر خود بسيار پريشان شد و هرچه داشت فروخت و نماند براى او مگر بوقى . آن را برداشته به بغداد آمد . و چون از آن سفر مراجعت كرد ، لباس‌هاى فاخر و اموال بسيار آورد . يكى از محرمان او سبب پرسيد . گفت : كه چون به بغداد آمدم ، از اتفاق عبورم به باغى افتاد . داخل آن باغ شدم ، هيچ‌كس در آن‌جا نبود . ديدم كه فرش‌هاى ملوكانه بر آن گسترده و از انواع اطعمه و فواكه بر آن گذاشته . دانستم كه براى كسى مهيّا شده كه الحال وارد مىشود . خائف شدم و بر بالاى درختى كه بر آن تخت سايه انداختى بر شدم ، كه در آن حال قاضى بغداد با لباس‌هاى فاخر تنها داخل باغ شد و بر تخت نشست . لحظه‌اى نگذشت ، دخترى در كمال حسن و صباحت با لباس‌هاى ملوكانه خود را به انواع زينت‌ها آراسته داخل باغ شد و در را بست . دانستم كه اين دو با يك ديگر وعده داده‌اند و اين باغ را خلوت كرده‌اند تا كسى بر حال‌شان مطّلع نشود . پس آن دختر بالاى تخت نشست و هر دو لباس‌ها را كندند . پس قاضى گفت : اى شاهزادهء آزاده . . . دختر گفت . . . من به مقتضاى حديث : اعلنوا النّكاح [ نكاح را اعلان كنيد ] ، باد بر بوق خود كردم به حدّى كه پر كردم آن باغ را از صداى بوق خود ، كه ناگاه قاضى و معشوقهء او را چنان گمان شد كه اسرافيل در صور دميده يا جبرئيل امين صيحهء آسمانى آورده ، خوف شديد بر آن دو غالب شد ، همهء جامه‌ها و زينت‌ها گذاشته فرار كردند . پس من از درخت فرود آمدم و تمام آن جامه‌ها و زيورها را برداشته از باغ بيرون آمدم . روزى جامه‌اى از جامه‌هاى قاضى را در دست داشتم براى اين‌كه بفروشم ، كه يكى از ملازمان قاضى آن جامه را شناخت . مرا نزد قاضى برد . قاضى گفت : اين جامهء من است ، تو دزديده‌اى . گفتم : من اين جامه را در قزوين از شخصى خريدم . گفت : در چه تاريخ ؟ گفتم : در همان تاريخى كه مىخواست سراج داخل شهر قزوين شود ، و به جهت صيحهء آسمانى ترسيد و داخل نشد . قاضى ملتفت شد و دانست كه من همان شخصى بوده‌ام كه بوق زده و اعمال آن‌ها را مشاهده و اقوال آن‌ها را شنيده‌ام . گفت : او را رها كنيد كه راست مىگويد و دزد نيست ، مرد صالح پرهيزگارى است . پس قاضى هم مبلغى گزاف به من داد و از من خواهش كرد كه زود بيرون روم كه مبادا رسوا شود . تمّ بالخير » .