تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 152 : « شخصى سرناچى به عمل سرنا مشغول بود و از آن رهگذر كسب معيشت مىنمود و اوقات در نهايت فقر و فاقه و بىنوايى به سر مىبرد . روزى سرناى خود را برداشت و براى تحصيل معاش به يكى از باغات رفت . چون داخل باغ شد ، ديد كه در ميان باغ فرش انداخته‌اند و اسباب ميهمانى مهيّا ساخته‌اند . پس بر سر يكى از درختان رفت و انتظار مىكشيد . ناگاه ديد كه دختر وزير آمد و بنشست ، و بعد از آن قاضى بيامد و در پهلوى دختر وزير بنشست . فى الفور صاحب سرنا از سر درخت آواز سرنا برداشت . قاضى و دختر وحشت نموده و اسباب را گذاشتند و فرار كردند . آن مرد از درخت پايين آمد ، رخت و اسباب ايشان را برداشت و به خانه برد و يك‌يك آن‌ها را مىفروخت و صرف مىنمود . روزى غلام قاضى رداى قاضى را ديد كه آن مرد در بازار مىفروخت . او را گرفته نزد قاضى آورد . قاضى گفت : اين را از كجا به دست آورده‌اى ؟ گفت : آن را خريده‌ام . قاضى پرسيد : كدام وقت ؟ آن شخص گفت : وقتى كه سراج به مدينهء قزوين داخل مىشد . گفت : راست گفتى ، بر تو مبارك باشد . پس قاضى به غلام گفت : متعرّض او مشو » .

242 شايد او از در ديگر بيرون رفته است

نادره روزى جمعى را به ضيافت به خانه برد و ايشان را بر در گذاشت و خود به