241 خليفه وارد بغداد شد
نادره روزى جحا با شاگردش عماد به مزرعه مىرفتند كه ديدند قاضى شهر در باغى مست و بىهوش در يك طرف افتاده و جبّه و كلاهش در طرف ديگر باغ . جحا جبّهء قاضى را بر تن كرد و رفت . قاضى به هوش آمد و جبّه را نديد .
به منشىاش گفت : جبّه را در دست هركس ديدى به محكمه بياورش . روز بعد ، منشى جبّه را در تن جحا ديد و او را به محضر قاضى برد . قاضى پرسيد : اين جبّه را از كجا آوردهاى ؟ جحا گفت : ديروز همراه شاگردم عماد كه به مزرعه مىرفتم ، در باغ به مرد مستى برخوردم كه جبّهاش را از تنش درآورده بود و مست بر روى زمين افتاده بود . من جبّه او را برداشتم و پوشيدم ، و اگر هم شاهد مىخواهيد ، مست را بياوريد . قاضى گفت : چهكسى آن سفيه را مىشناسد . جبّه مال تو و به سلامت ، و اين قضيه هم دخلى به من ندارد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 37 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 103 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 92 .