مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 36 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 259 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 25 .
همچنين ، نگا : حكايت 582 .
236 جحا و گدا
نادره سائلى بر در خانهء جحا آمده او را از بام به زير طلبيد . چون جحا پايين آمد ، سائل گفت : براى خدا چيزى به من ده . جحا در غضب رفته گفت : بيا بالاى بام و گدا را بالاى بام برده گفت : و اللّه هيچچيز در خانه نداريم . سائل گفت : چرا پايين نگفتى ؟ گفت : تو مرا از بالا به زير آوردى و من نيز تو را از پايين به بالا آوردم تا تلافى كرده باشم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 36 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 57 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 48 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 33 .
237 خوردن آش داغ
نادره روزى جحا با زنش مشغول خوردن غذا بود . زنش قاشقى آش داغ به دهان برد و از داغى آن اشكش سرازير شد . جحا سبب گريهاش را پرسيد . زن گفت : مادر مرحومم را به ياد آوردم كه اين آش را خيلى دوست داشت . جحا هم از خوردن آش داغ اشكش روان شد . زنش پرسيد : تو چرا گريه مىكنى ؟ جحا گفت : من هم به ياد مادر مرحومت افتادم كه مثل تو را براى من گذاشت .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 36 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 55 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 31 .