خود خيال كرد كه چون پشتم به ايشان است ادب نيست . پس واژگونه بر خر نشست . گفتند : چرا چنين كردى ؟ گفت : هرگاه شما را جلو مىانداختم قاعده نبود ، اگر هم پشتم به شما بود اين هم خلاف ادب بود ، حال چنين نشستم كه نه پشتم به شما باشد و نه شما در جلو باشيد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 31 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 51 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 51 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 155 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 20 .
213 الحمد للّه كه احمقتر از خود ديدم
نادره شبى با زنش خوابيده بود صداى رمّرمّ از بام بلند گرديد . زنش را گفت :
ديشب كه در بسته بود فهميدى كه چهگونه به خانه آمدم . گفت : ندانستم . گفت :
اين اسم را كه اسم اعظم است خواندم و مهتاب را به دست گرفتم پايين آمدم .
دزد آن اسم را ياد گرفته چون يقين كرد كه جحا خوابيده است ، بر لب بام آمده آن اسم را خواند و دست انداخت كه ماهتاب را بگيرد ، سرازير بر زمين افتاد و دست