تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 182

مساهمون:

ص١٨٢
كشيده در گذرگاه شاه ايستاد . شاه رسيد حكم كرد روپوش را برداشتند . ديد پياز است . فرمود پيازها را يكايك بر سر باغبان زدند . مرد باغبان در آن حالت رو به آسمان كرده مشغول تشكّر شد . شاه پرسيد : اين چه جاى تشكّر است ؟ گفت : من چغندر مىآوردم ، زنم نگذاشت . تشكّر دارم كه اگر چغندرآورده بودم سرم شكسته بود » . همچنين ، نگا : سعيدى ، خنده‌هاى قهقهه‌يى و ممتاز الحكاية ، ج 3 ص 17 .

205 آمدن رگبار و خيس نشدن جحا

نادره روزى جحا همراه تيمور لنگ به شكار مىرفت و سوار بر اسب كندرويى بود كه ناگهان رگبار شديدى باريدن گرفت و تيمور و همراهانش به سرعت رفتند و جحا در راه ماند . جحا فورا لباس‌هايش را كند و در زيرش گذاشت و به راه ادامه داد ، تا باران افتاد و جحا لباسش را پوشيد و داخل قصر تيمور شد و به حضور تيمور رفت . تيمور ديد لباس جحا خشك است و خيس نشده است . تعجب كنان پرسيد : چه‌طور لباس تو خيس نشد ؟ جحا گفت : به خاطر اسب خوبى كه داشتم . تيمور گمان كرد كه اسب او به سرعت از رگبار رد شده است . دستور داد اسب جحا را جزو اسب‌هاى حكومتى كنند . روز بعد تيمور سوار اسب جحا شد و به شكار رفت . از اتفاق ، باز باران گرفت و لباس تيمور را پاك خيس كرد . چون به قصرش برگشت : جحا را طلبيد و او را بر دروغى كه گفته بود سرزنش كرد . جحا گفت : چرا بر من خشم مىگيرى ! حضرت عالى هم اگر وقت آمدن باران لباس‌هاتان را درمىآورديد همان‌طور كه من درآوردم ، هرگز لباس‌تان خيس نمىشد .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 29 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 54 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 25 .