ساختم . اگر شلغم آورده بودم يقين دارم كه مرا مىكشتى . امير از حرف او به خنده آمد ، او را ببخشيد و عطا داد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 28 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 47 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 34 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 154 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 19 .
مآخذ :
هبله رودى ، مجمع الامثال ، ص 228 : « گويند شخصى به جهت حاكم خيار نوباوه آورد .
حاكم او را انعام فرمود . آن شخص رفيقى داشت بغايت ابله . با خود گفت : من نيز به جهت حاكم نوباوه مىبرم و انعام مىيابم . پس به بازار رفت تا ببيند چه چيزى تازه آوردهاند . اتّفاقا چغندرآورده بودند . خواست آن را بخرد ، با خود انديشيد كه : قليلى كه دارم وفا به خريدن چغندر نخواهد كرد . دستهء پيازى خريد و به تحفه نزد حاكم برد . حاكم را ناخوش آمد .
فرمود كه : تا آن پيازها را يكيك بر سر او زنند . چنان كردند . اين مرد پياز بر سر مىخورد و شكر مىگفت . يكى گفت كه : در چنين وقتى چه جاى شكر است ؟ گفت : شكر مىكنم كه به جاى پياز چغندر نبود » .
اخوّت ، نشانهشناسى مطايبه ، ص 199 ، مقالهء قصههاى آدم احمق ، شمارهء 1689 : « مردى مىخواهد هلو براى شاه تحفه ببرد . عدهاى به او مىگويند : بهتر است انجير ببرد . انجيرها سبز است و شاه آنها را توى صورتش مىزند . مرد خدا را شكر مىكند كه هلو نبوده است » .
مؤلف كتاب در زيرنويس صفحه مىآورد كه : اين حكايت در كشورهاى سوئد ؛ مجارستان ؛ انگليس ؛ آمريكا ؛ اسپانيا ؛ هند غربى در ميان مردم آنجا رايج است .
لطائف شكوهى ، ص 220 : « پادشاهى از در باغى مىگذشت . باغبانى از در باغ خارج شده همين كه پادشاه را ديد مضطرب و سراسيمه لاعن شعور دستهء ريحانى كه در دست داشت پادشاه را تعارف كرد . شاه حالت باغبان را مشاهده كرده مبلغى ترحّما عطا فرمود . باغبان ديگر واقعه را شنيده به زن خود گفت : از قرارى كه معلوم مىشود پادشاه كجسليقه و كمعقل است ، زيرا ريحانى را كه اينقدر پول داده ، اگر چغندر ببرم چهقدر مىدهد . زن گفت : پياز از چغندر مرغوب به نظر مىآيد . مرد باغبان با صواب ديد زن با طبقى پياز روپوش بر سر