نادره وقتى خواست خرش را بفروشد ، در بين راه خر افتاد و دمش گلآلود شد . خيال كرد كه اگر او را به اين هيئت به بازار برد كسى او را نخواهد خريد . دم او را بريده در جيب نهاد . چون به بازار رسيد ، مردم جهت خريدن جمع شدند ، گفتند : خرت خوب خرى است ولى حيف كه دم ندارد . جحا گفت : در فكر دم او نباشيد ؛ هركس خريد دمش نزد من است ؛ به او خواهم داد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 27 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 46 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 28 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 23 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 1 ص 11 :
فروختن ملّا خرش را
خرش را برد ملّا تا فروشد * ز پول آن لباس نو بپوشد
قضا را بين ره بُد منجلابى * مركّب بود از گنديده آبى
دُم خر رفت در توى لجنها * عفونت كرد از بوى لجنها
بگفتا گر تو را با اين كثيفى * بدين شكل و بدين وضع عنيفى
برم بازار و گويم مىفروشم * نخواهندت خريدن هرچه كوشم
به آخر پيش خود اين مصلحت ديد * بجَست و دُم او از بيخ ببريد
به خورجينش نهاد و رفت بازار * بيامد پيش او شخصى خريدار
نگه كرد او به سر تا پاى آن خر * به دندان و به زير اشكم و بَر
ز پيشآمد به پس ديد او دُمش نيست * بگفتا علّت اين بىدُمى چيست
خرى كه دُم ندارد من نخواهم * اگر اين خر خرم نفعى نيابم
بگفتا قيمتش دِه غم مخور زين * دُمش را كردهام در توى خورجين
202 جحا و قورباغهها
نادره وقتى به سفرى مىرفت حرارت آفتاب غالب بود خرش تشنه شده به