ميرزا آقاى شروانى هر دو سوار الاغ مىرفتند و مركب آقا جمال بناى عرعر گذاشت . آخوند ملّا ميرزا آقا گفت : مثل اينكه الاغ شما بيات اصفهان مىخواند ! لحظهاى بعد از عرعر ، همانطور كه عادت خر است تيزهاى پياپى در كرد ، آن وقت آقا جمال با لهجهء ظريف اصفهانى فرمود : آخوند ملّا ميرزا ! مىبينى كه جستهجسته تركى هم مىگويد » .
185 از درخت افتادن و مردن جحا
نادره روزى به درختى بالا رفته بود و همان شاخ را ارّه مىكرد . شخصى بدان جا رسيد . او را گفت : چنين مكن كه خواهى افتاد . او گوش به سخن او نداده تا اين كه شاخ درخت جدا شده او به زمين افتاد و سرش بشكست . از جا برخاسته به دنبال او روان شد و چون به او رسيد ، گفت : چون دانستى كه من خواهم افتاد ؛ پس بگو چه وقت خواهم مرد ؟ آن مرد دانست كه احمق است ؛ گفت : وقتى كه خرت سه گوز متصل داد خواهى مرد . اتفاقا بعد از زمانى بار گرانى بر خر نهاد بر بلندى مىتاخت . از گرانى بار خرش تيزى داد . جحا را گفتهء آن مرد خاطر رسيد . بر زمين نشست گفت : الان جانم به زانو رسيد . ناگاه خرش تيز ديگر داد . گفت : جانم به سينه رسيد . ناگاه خر گوز سوم را داد . گفت : الحال مردم - و