نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 22 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 35 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 20 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 12 .
183 مردن جحا
نادره روزى از كنار قبرستانى عبور مىكرد . قبر كهنهاى را خالى ديد . خيال كرد كه تجربه كنم ببينم مىتوانم مرد يا نه . پس در قبر رفته بخوابيد . اتفاقا قافله از شهر مىآمد . چون نزديك او رسيدند ؛ يك بار از قبر بيرون جست و گفت : من نمردهام .
از هيئت او استرها رميده هريك به طرفى فرار كردند و بارهايى كه بر پشت آنها بود هركدام به يك طرف افتاد . مكاريان به سرش تاختند گفتند : تو كيستى ؟ گفت :
من مردهام ؛ جهت تماشا ساعتى بيرون آمدم . مكاريان با چوب سر و مغزش را شكستند . با آن حالت به خانهاش آمد . زنش گفت : اين چه حالت است ؟ گفت : من مرده بودم و اين حالت روز قيامت است كه بر سرم آمد . زنش گفت : در آنجا با انسان چهگونه سلوك مىنمايند ؟ گفت : هرگاه استرهاى مردم را رم ندهى ؛ كسى