را با كسى كارى نيست .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 22 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 36 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 21 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 9 .
مآخذ :
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 1 ص 7 :
مردن و زنده شدن ملّا
اين حكايت شنو تو از ملّا * كه نمود او عزيمت صحرا
چون كه شد دور او ز شهرستان * ديد در راه كهنه قبرستان
نوك پايش گرفت بر سنگى * شد پديدار قبرك تنگى
گفت نيك است تا در اين خوابم * از جهان دگر خبر يابم
اين بگفت و بخفت در آن قبر * كرد او ساعتى در آنجا صبر
ناگهان مىگذشت چند استر * يادش آمد نكير و هم منكر
شد هراسان و پس ز جا برخاست * قامت خويش را نمود او راست
استران از هراس برجَستند * صاحبان را ز زين فروهشتند
بارها را بريختند زمين * صاحبش چوب بركشيد از كين
چند چوبى بزد به روى سرش * كه از آن خَم بشد كمرش
گشت گريان و رونهاد به شهر * ليك نالان ز گردش اين دهر
رفت در خانه و درش را بست * زن او پيشآمد و بنشست
گفت ملّا چرا هراسانى * از چه مانند بيد لرزانى
گفت دست از سرم بداراى زن * رفته بودم بدان سرا با فن
گفت برگو چهگونه هست آنجا * كه دوباره بيامدى بر ما
گفت اى زن بدين سخن تو مپيچ * ندهى رَم تو استران را هيچ
همچنين ، نگا : حكايت 105 .