تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
اسلامى ، خنده‌هاى قهقهه‌يى و ممتاز الحكاية ، ج 3 ص 41 : « از آخوند ملّا عباسعلى بنابى مرحوم كه سرآمد عرفا بود ، كسى دو زوج جوال امانت خواست كه گندم به جايى برساند . آخوند جوال‌ها را حاضر كرد و گفت : جوال‌ها حاضر و خالى و بىعيب است و به خودم امروزها لازم نيست و احتياج ندارم ، لكن بدون عذر نمىدهم » . همان‌جا : « يك نفر نزد شخصى آمد كه استرى داشت ، عاريت خواست . صاحب استر گفت كه : استر كار دارد . گفت : چه كار دارد ؟ گفت : علف مىخورد » .

181 تصور كردم خودم باشى

نادره روزى مرد غريبى را ديد به‌طور آشنا بر او سلام كرد . آن مرد گفت : تو كيستى كه با من آشنايى مىنمايى ؟ گفت : من تو را نمىشناسم ، ولى ديدم كه عمامه و ردايت مثل عمامه و رداى من است ، تصّور كردم كه خودم باشى .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 22 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 35 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 19 ؛ عقّاد ، جحا ، ص 149 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 12 .

182 كتك زدن خروس

نادره وقتى چند قفس از مرغان داشت ، دلش بر آن‌ها سوخت ، گفت : بهتر آن است كه اين حيوانات را قدرى از قفس بيرون آرم و در جلو خود برانم تا استراحتى كنند . چون چنان كرد ؛ هريك به طرفى فرار كردند . جحا ملول گرديد . خروسى را تعاقب كرد و به او رسيد و بسيار او را زد و گفت : اى ملعون ! در تاريكى شب طلوع صبح را تمييز مىدهى و آواز مىخوانى ، چه شد كه در وقت ظهر راه را بلد نيستى .

مصادر :