179 جحا و باشه
نادره روزى جگر گوسفندى خريده به خانه مىبرد . اتفاقا باشه غافل نمود جگر را از دستش بربود و برفت . جحا متحيّر مانده از عقب باشه به حسرت مىنگريست . ناگاه ديد شخصى جگرى در دست مىآيد . بىمحابا دويد و جگر را از دستش ربود و بر بلندى برابر آن مرد بالا رفت . آن مرد او را تعاقب كرده به دو رسيد و جگر را از دستش ربود و گفت : اين چه عملى بود ؟ گفت : خواستم ببينم كار باشه از من مىآيد يا خير .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 21 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 35 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 80 ؛ فرّاج ، اخبار جحا ، ص 128 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 144 .
180 عذر آوردن جحا
نادره روزى همسايه طنابى از او خواست . گفت : زنم بر روى او كنجد پهن كرده . گفت : اين چه حرف است كه مىزنى ، چهگونه بر روى طناب كنجد پهن مىكنند ! گفت : نقلى ندارم ؛ اگر بخواهم ندهم مىتوانم گفت كه : آرد بر روى او پهن كردهام .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 22 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 35 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 19 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 14 .
مآخذ :
نظير حكايت بالا در عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 300 آمده است : « يكى اسبى از دوستى به عاريت خواست . گفت : اسب دارم اما سياه است . گفت مگر اسب سياه را سوار نشايد شد ؟ گفت : چون نخواهم داد ؛ همين قدر بهانه بس است » .