تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
جهت هديه خريد . اتفاقا در بيرون شهر جحا مشغول زراعت بود . ديد شخصى مىآيد . از او پرسيد كه : به كجا مىروى ؟ گفت : مىخواهم در شهر بروم مباحثه كنم . جحا گفت : اول هر سوآلى دارى از من بنما ، اگر من ندانستم آن وقت پيش جحا برو . آن مرد سوآلى نمود . جحا گفت : البته شنيده‌اى مادرت به پدرت مفت نداد . يكى از اين انارها بده تا جواب بگويم . آن مرد انارى به او داد . جواب مطابق شنيد . به همين‌طور هر سوآلى مىكرد جحا انارى گرفته جواب مىداد تا انار تمام شد . باز سوآلى ديگر كرد . جحا گفت : انار تمام شد سوآل هم به اتمام رسيد . آن مرد خيال كرد كه اين مرد زارع كه چنين باشد ، جحا چه‌گونه خواهد بود .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 21 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 19 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 14 .

مآخذ :

حكايت در ابن جوزى ، اخبار الظّرّاف ، ص 89 ، چنين آمده است : « وكيع گفت : نزد اعمش بوديم كه مردى آمد و سوآلى كرد . اعمش پرسيد : چيزى با تو هست ؟ گفت : آرى - شفتالو است . پس اعمش شروع به سخن كرد و يكىيكى شفتالوها را گرفت تا تمام شد . پس گفت : آيا چيزى از شفتالو باقى است ؟ مرد گفت : تمام شد اى اعمش . اعمش هم گفت : برخيز كه سخن هم تمام شد » .

178 جحا و آبگوشت

نادره روزى دسته‌اى غاز بر لب آبى نشسته بودند . دويد كه يكى از آنها را بربايد و به دست آورد ، همه پرواز كردند و رفتند . جحا لقمهء نانى بيرون آورد و در آن آب بزد و بخورد و گفت : اگر به گوشت آنها نرسيدم از آب‌گوشت محروم نشدم .

مصادر :

نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 21 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر