تمام شد ، عسل خالى خوردن گرفت . رفيق گفت : عسل خالى مخور كه از كثرت حلاوت قلب را مىسوزاند . گفت : قلب تو را مىسوزاند نه قلب مرا .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 14 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 24 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 174 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 79 .
مآخذ :
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 83 ؛ ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 36 ؛ ذيل بخيلى .
شروانى يمنى ، نفحة اليمن ، ص 14 : « گويند ميهمانى بر در خانهء يكى از بخيلان آمده استيذان دخول نموده . نزد آن بخيل ، نانى و قدحى از عسل بود . بخيل نان را برداشت و به گمان آنكه ميهمان عسل بىنان نمىخورد ، قدح عسل را به جاى نهاد ، و ميهمان را اذن ورود داد . چون داخل شد ، گفت : اگر خواهى عسل بىنان ميل نمايى ، بفرما . ميهمان گفت : بلى ، و مكرّر با زبان از آن قدح عسل بليسيدى و به خوردن مشغول بودى . بخيل گفت : اى برادر ! به خداى كه عسل حارّ است و دل را مىسوزاند . ميهمان گفت : بلى ، ولى از خوردن من ، دل تو را بسوزاند » .
142 نان خود را تنها بخور
نادره وقتى با يكى به راهى مىرفت و هر يكى را قرص نانى بيشتر نبود .
رفيقش جحا را گفت : بيا تا با يكديگر شراكت چيزى بخوريم . جحا گفت : من و تو هريك قرص نانى بيشتر نداريم ؛ اگر خيال شرّى ندارى تنها نان خود را بخور .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 14 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص ، 25 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 140 .