راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 661 ، كه دربارهء دو عرب آمده است .
143 اگر من مردم با عيال من نيكويى كنيد
نادره وقتى بر مائدهاى حاضر بود . بعد از صرف غذا طبقى باقلاى پخته آوردند .
جحا طبق را پيش گرفت چهار قسمت از باقلا را خورد . گفتند : اين همه مخور كه هلاك خواهى شد . لمحهاى تأمّل كرد باز شروع در خوردن كرد و گفت : اگر من مردم با عيال من نيكويى كنيد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 14 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 25 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 140 .
مآخذ :
راغب ، محاضرات الأدباء ، ج 2 ص 637 ، تحت عنوان اعرابىيى ، كه به جاى باقلا ، فالوده آمده است : « اعرابىيى بر مائدهء يكى از امرا حاضر بود . بعد از صرف غذا ، فالوده آوردند .
امير گفت : اگر از اين فالوده بخورى مىميرى . اعرابى دست كشيد و اندكى تأمّل نمود اما ديد كه نخوردنش زيان است . بعد از آن به حضّار گفت : وصيت اهل و عيال خود به شما مىكنم - و شروع به خوردن فالوده نمود » .
در ابن جوزى ، اخبار الظّرّاف ، ص 71 ، حكايت بالا بين حجّاج و اعرابىيى آمده است : « اعرابىيى پيش حجاج آمد . سفره گستردند و حاضران به خوردن مشغول شدند .
بعد از غذا ، فالوده آوردند . اعرابى اندكى خورد . حجّاج گفت : هركه از اين فالوده بخورد ، گردنش را مىزنم . همه دست كشيدند . اعرابى نگاهى به فالوده مىكرد و نگاهى به حجّاج .
سرانجام طاقت نياورد و گفت : اى امير ! سفارش زن و بچههايم را به تو مىكنم - و شروع به خوردن كرد . حجّاج را آنچنان خنده گرفت كه به پشت بيفتاد » .