خيلى بد ذات بود گفت : من حصّهء خود را مىخواهم با شكر بخورم . جحا گفت :
در حصّهء من نيز شكر داخل كن . رفيقش قبول نكرد . جحا گفت : من در حصّهء خود مىشاشم - و بند زير جامه را گشود . رفيق از ملوّث شدن شير برنج بترسيد و راضى شد كه در حصّهء او نيز شكر داخل نمايد .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 14 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 24 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، 204 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدين ، ص 97 ، 136 .
مآخذ :
در ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 40 ، دربارهء دو نفر از شهر حلب .
نظير : جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 24 : « اعرابىيى در ميان راه نشسته بود بول مىكرد .
مردم به او گفتند : در راه مسلمانان چرا بول مىكنى ؟ گفت : من هم از مسلمانانم ، به حق خود بول كردم » .
140 حضور بر مائدهء امير
نادره روزى بر مائدهء اميرى حاضر بود . بعد از صرف غذا ، امير پرسيد كه : چه گونه غذائى بود ؟ گفت : بسيار بد . گفت : او را بزنيد . جحا به فرياد آمده گفت : اگر شام هم در اينجا بخورم ؛ بسيار غذاى لذيذى بود . امير او را بخشيد و مقرّر كرد شام را هم به او بدهند .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 14 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 24 .
141 قلب تو را مىسوازند نه قلب مرا
نادره روزى به خانهء يكى از رفقايش رفت . نان و عسل برايش آوردند . نان كه