نادره كسى او را دعوت به مهمانى نمود گفت : بيا در خانه نان و نمكى صرف كنيم . جحا به طمع اينكه غذاى ديگر خواهد بود با او به خانهاش رفت . ميزبان نان و نمك را ميان آورد . در آن وقت فقيرى از در خانه آواز داد كه : مرا طعامى دهيد . صاحبخانه او را جواب گفت . دوباره سوآل كرد . اين دفعه صاحبخانه گفت : اگر نرفتى سرت را به چوب مىشكنم . جحا بانگ برآورد كه : اى فقير ! به زودى جان به در بر كه اين ديّوث چنان در قول صادق است كه اصلا شبهه در قولش نيست .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 15 ؛ مطايبات ملّا نصر الدّين ، ص 25 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 205 . رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 98 .
مآخذ :
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 27 ؛ بهايى ، كشكول ، ج 4 ص 136 ؛ حصرى قيروانى ، جمع الجواهر ، ص 300 .
و در ابن جوزى ، اخبار الظّرّاف ، ص 85 ، حكايت بالا از اعمش و همسايهاش آمده است .
و در جاحظ ، المحاسن و الاضداد ، ص 91 ، و بيهقى ، المحاسن و المساوى ، ص 252 ، بين ابن مقفّع و اعرابىيى : « مردى دائم پيش ابن مقفّع مىآمد و اصرار مىكرد كه روزى به منزل او آيد و غذا را با هم بخورند - و مىگفت : تو گمان مىكنى كه من براى تو تكلّف مىكنم ، نه ، آنچه كه موجود باشد پيش تو مىآورم . تا اينكه ابن مقفّع روزى به خانهء او رفت . مرد تكّهاى نان خشك مانده و نمك نيم كوفته برايش آورد . در اين وقت گدايى به دم درآمد و گفت : خداوند رزق شما را بيشتر گرداند - و همينطور ايستاده بود . صاحب خانه گفت : اگر نروى ، به خدا سوگند بيرون مىآيم و سرت را مىشكنم . ابن مقفّع به گدا گفت : ويحك ! اگر صدق گفتار اين مرد را بدانى ، صدق وعدهاش را هم مىدانى . كلمهاى كم و زياد نمىكند » .