مآخذ :
ابشيهى ، المستطرف ، ص 292 : « مردى به صومعهء راهبى وارد شد . راهب چهار قرص نان پيش آورد . رفت كه عدس را بياورد ، برگشت و آمد ديد نانها خورده شده است . رفت نان بياورد ، برگشت و آمد ديد عدس خورده شده . اين رفت و برگشت چند كرّت تكرار شد .
راهب پرسيد : مقصد شما كجاست ؟ گفت : اردن . پرسيد : براى چه ؟ گفت : شنيدهام يك طبيب حاذق در امراض معده آنجاست ، چون مدتى است اشتهايم كم شده است ، مىروم معدهام را مداوا كنم . راهب گفت : من خواهشى دارم . پرسيد : چيست ؟ گفت : وقتى معدهات را مداوا كردى و خوب شدى ، اميد دارم كه ديگر پيش من نيايى » .
134 زن لوچ
نادره جحا قصد ازدواج داشت كه همسايهها از زنى كه احول بود بسيار تعريف كردند كه صاحب چشمان شهلاى سحّارى است و جحا نديده عاشقش شد و با او ازدواج كرد . چون شب شد ، جحا ظرفى ميوه آورد و جلوى زنش گذاشت . زن گفت : چرا اسراف مىكنى ، يك ظرف ميوه كافى بود ، چرا دو ظرف آوردى ؟ جحا چيزى نگفت . وقت خوردن غذا شد ، زن به جحا گفت : آن مردى كه پهلويت نشسته كيست ؟ جحا تازه فهميد كه زنش لوچ است . گفت : هرچه را مىخواهى دو تا ببينى ببين ، اما من را دو تا نبين ، من يك نفرم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدّين افندى جحا الرّومى ، ص 13 ؛ حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 174 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 82 .
135 جحا و گروه بخيلان
نادره وقتى بر طايفهاى كه مشغول طعام خوردن بودند وارد شد گفت : السّلام عليكم اى طايفهء بخيلان . يكى گفت : اين چه نسبت است كه به ما مىدهى ،