از ميان قبيله . گفت : چه خبر ؟ گفت : هرچه بپرسى . پرسيد : از سگ من نفاع چه خبر ؟ گفت : پاسبان قبيله بود و از ترس او كسى جرئت نزديك شدن را نداشت .
پرسيد : از ام عثمان ( مادر بچهها ) چه خبر ؟ گفت : بهبه به مادر بچهها ، با پوشيدن لباسهاى خوش رنگ و نقش مثل طاووس مىخراميد . پرسيد : از فرزندانم چه خبر ؟ گفت : مثل بچهء شير ، داشتند با ساير بچهها توپ بازى مىكردند . پرسيد : از شتر سقّا ( آبكش ) ما چه خبر ؟ گفت : بر كوهانش با هودج ( عمارى ) آب مىبرد .
پرسيد : از سراى ما چه خبر ؟ گفت : آباد و آبادان مثل سراى نعمان . اعرابى از شنيدن اين خبرها خوشحال برمىخاست و مىنشست ، اما جحا را به طعام دعوت نمىكرد . اعرابى از شدت خوشحالى ، يك بار ديگر از جحا خواست كه خبرها را بازگو كند . پرسيد : از سگ من نفاع چه خبر ؟ گفت : اى برادر ! كدام سگ ؟
نفاع مرد و بعد از مرگش هم دزد زياد شده است . پرسيد : سبب مرگش چه بود ؟
گفت : گوشت شتر آبكش را مىخورد كه استخوانى در گلويش گير كرد و مرد .
پرسيد : شتر براى چه مرد ؟ گفت : به قبر مادر بچهها برخورد كرد و پايش شكست و افتاد و مرد . پرسيد مادر بچهها چرا مرد ؟ گفت : به سبب غصّهء زيادى كه بر مرگ پسرش عثمان خورد . گفت : واويلاه ! پسرم عثمان براى چه مرد ؟ گفت : براى اين كه خانه بر سرش خراب شد . پرسيد : اى داد و بىداد ! آيا خانه هم خراب شده است ؟ گفت : آرى ، با تمام ستونها و تيرها و آجرها . اعرابى سفرهء غذا را به طرفى انداخت و آمد ريش جحا را گرفت و گفت : حالا من به كجا بروم ؟ گفت : به جهنّم .
مصادر :
نوادر الخوجه نصر الدين افندى جحا الرّومى ، ص 11 ؛ فرّاج ، اخبار جحا ، ص 75 .
مآخذ :
حكايت در ابشيهى ، المستطرف ، ج 1 ص 382 و ابن سودون ، مضحك العبوس ، ص 38 ، بدين صورت آمده است : « حجّاج اعرابىيى را به حكومت ناحيهاى فرستاد و اعرابى مدت زيادى در آنجا بود و از احوال خانهاش بىخبر . تا اينكه روزى در حين خوردن غذا ، يكى از افراد قبيلهاش بر او گذر كرد . اعرابى پرسيد - تا آخر حكايت » .
در نويرى ، نهاية الأرب ، ج 3 ص 301 ، بين دو اعرابى .